جمعیت ,آرام ,تازه ,نشان ,کرده ,صحنه ,آرام آرام ,نگاه کردم



گذرم افتاده بود نواب. به محض پیاده شدن از ماشین دیدم همه خیره شده اند به برج گردون. من هم ناخودآگاه دنباله  ی نگاه بقیه را گرفتم. چیزی دیده نمیشد. جلوتر که رفتم خودم را ما بین چند تا ماشین آتش نشانی و جمعیت بیشتری دیدم. باز هم به برج نگاه کردم که تعدادی از پنجره هایش باز بود. اولین چیز نامرغوبی که به ذهنم رسید این بود که لابد کسی می خواهد خودکشی کند. آخر هیچ آتشی رویت نمی کردم. همینطور آرام آرام برج را دور زدم و اولین سوالم چنین جوابی داشت: یک واحدی از پشت برج آتش گرفته. باز جلوتر رفتم و همینطور به برج نگاه می کردم که خودم را جلوی باند زردی دیدم که برای تفکیک نیروی اتش نشانی کشیده بودند. دیدم یکه و تنها ایستاده ام وسط ماجرا و جمعیتی پشت باند زرد ورود ممنوع ایستاده اند و هراسان به برج نگاه می کنند. من هم کنار جمعیت رفتم و تازه دیدم که دود از یکی از واحدها فوران می کند و آتش نشان ها دارند شلنگ های آب را داخل می کشند. چند لحظه ای نبود که من هم به خیل جمعیت پیوسته بودم که صدای زنی، تن و بدنم را لرزاند. فقط جیغ بود بدون اینکه کلامی کامل از دهانش خارج بشود. قطعا صحنه ی متاثر کننده ای بود. یک نفر از بلندای برجی، داخل دود و آتش جیغ بزند و ادمی هیچ غلطی برای نجاتش نتواند بکند. زن دیده می شد که لبه ی پنجره ایستاده بود. همینطور که بین جمعیت جابجا می شدم از دهان هر کسی نقل متفاوت می شنیدم. ظاهرا آتش خاموش شده و خطر رفع، فقط مانده بود دود آزار دهنده. خیالم که راحت شد تازه به دور و برم نگاه کردم. به آتش نشان ها. به آتش نشانی که از روی ماشین دارد فیلم می گیرد. به دختری که حالش از دیدن صحنه بد شده و امدادگر اورژانس آرام آرام انگار در آغوشش او را به آمبولانس می برد. به لیدر آتش نشان ها که چه مقتدرانه دستور می داد. به ماسک هایی که از برج بالا کشیده می شد. به پیرمرد کرواتی که کارمندان خانم رنگارنگش را دور خودش جمع کرده و دلداری می داد و می گفت که بروند خانه شان و به آرامش برسند. به دست فروش که ماهیتابه و قابلمه های تفلونش را رها کرده و نمی دانم کجای جمعیت پنهانی هم بساطش را می پایید و هم ماجرا را از دست نمی داد. چهره ی بعضی ترس را نشان می داد، حتی خانمی دست روی شانه ی من گذاشت و گفت: از اینجا برید، خطرناکه. منی که اصلا در آن لحظه احساس خطر نمی کردم تازه با خودم گفتم: یعنی امکان خطر برای من هم هست؟ فقط به واکنش خودم فکر می کردم اگر در آن مخمصه گیر کرده بودم. از ترس جانم چه می کردم؟ چه گریزی بود؟ من هم همانطور هراسان فقط جیغ می زدم؟  

سعی می کنم آرام از پله های پر از باد مترو نواب پایین بروم و چادرم پله ها را جارو نکند. تازه یادم می افتد که می خواستم از دکه مجله ای بخرم و حتی امروز گلفروشی را از دور نگاه چپ هم نکرده ام. امروز نگاهم به صندلی های مزخرف کافه ی برج گردون هم نیافتاد. راستی آن پیرزن که همیشه بساط جوراب فروشی اش دم ورودی مترو پهن بود کجا بود؟









پ.ن: دنیا چه صاف باشد چه گردون، چه در پستی باشد و چه در بلندی، آبشن های جناب عزرائیل همیشه غیر قابل پیش بینی است.

+ هیچ صحنه ای برای آدمی اتفاقی رخ نمی دهد. و من  امروز بی خودی در آن ساعت به آنجا کشیده نشدم ...



#نواب تقاطع آذربایجان_ برج تجاری اداری گردون، اگه بدونم چرا آتیش سوزی بود!





* یک مدتی کار و زندگی و ایضا درس و مشق ها کثیره شده است (به ما نمی گن شب امتحانی، ما همون شب امتحانم تخت می خوابیم. فقط قوه ی تخیل است که روی برگه ها پیاده خواهد شد، ایضا نظریه های جدید من باب بحوث متعلقه) فکر نمی کنم اصلا فرصت اینکه اینجا بیایم و پست بگذارم و شما را بخوانم به بنده دست بدهد. پیشاپیش عذرخواهم.

این مدت به ابد تبدیل نشود صلوات :)))






* ما را 

به جز تو

در همه عالم 

عزیز نیست...


#سعدی



منبع اصلی مطلب : خیالِ تنیده
برچسب ها : جمعیت ,آرام ,تازه ,نشان ,کرده ,صحنه ,آرام آرام ,نگاه کردم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : برج گردون